حلوا پختم، برای اولین بار!
چند روز پیش سوار مترو شده بودم. بعد اکثریت قریب به اتفاق مترو دانشجو بودن و داشتن درس میخوندن. حالا من همش ویار دانشگاه می کنم و کلییییییییییی دلم برای درس خوندن تنگ شده.
وقتی به این فکر می کنم چه جوری باید بعد ماه رمضان دوباره ساعت خواب پسرا رو تنظیم کنم، غصم می گیره.
آقای پادشاه ما به شدت در حال گیری تبحر دارن. بعد بنده چند روزی بود حسابیییییییییی دپرس، بی حوصله، حال گرفته و بی حال بودم. خلاصه که دیشب توی احیا تصمیم گرفتم دیگه بس کنم و دوباره زندگی رو از سر بگیرم. دیگه خودممممم از دست خودم کفری بودم!
خلاصه که امروز که به لطف تشنگی مفرط از خواب افتادم تصمیم گرفتم از خواب مردان خانه ام نهایت استفاده رو ببرم و کمی با تنهاییم حال کنم.
همین دیگه!